دو شعر تازه از من منتشر شده در روزنامه‌ی شرق

از عشق تنها رنگ سرخش را دوست دارد
یک یادداشت و دو شعر از «روجا چمنکار»


کدام گوشه دنیا را می تکانی؟ خانه تکانی کدام خانه؟ کدام جغرافیا؟ کدام جغرافیای شعری؟ هی می نویسم و هی خط می زنم، در نوشتن خانه می کنم. خانه کرده ای در کدام سوی شب؟ در کدام سوی شعر؟ هی می نویسم و هی خط می زنم. صداهایی از دور می آیند، در می زنند، در را برای شان باز می کنم، زیر باران مانده اند کلمات، پناه شان می دهم. خانه تکانی می کنیم، من، شب، صداها. کدام گوشه پناه گرفته ای؟ زیر کدام آسمان خالی- نه، پُراز زندگی؟ پُر- نه، خالی از گرفتگی؟ آبی؟ بنفش؟ قرمز؟ رنگ ها را بر کدام جغرافیا می پاشی؟ هی می نویسم و هی خط می زنم. خطوط روزی چهار گوشه دنیا را به هم گره خواهند زد، پُر از کلمه به منقار مرغ دریایی خواهند سپرد و تو بر فراز دریاها آزاد پرواز خواهی کرد با بُقچه ای پُر از شعر و بالاخواهی رفت. بالاتر. هی می نویسم و هی پاک می کنم این روزها... 
     
    1
    هر غروب
    سرِ خورشیدش را زیر آب می کند
    بندری شرجی ست
    از عشق تنها رنگ سرخش را دوست دارد
     
    2
    هیچ چیز به گذشته مربوط نمی شود
    مگر خاطرات کافه های فرانسوی 
    دریاهایی در کافه های بندری
    شعر هایی در بعد از ظهرهای تهران
    و بند نافی در برازجان
     
    هر جا تَنی
    در دود قلیان ها شناور بود
    در جزر و مَد سایه هایی بر دیوار
    در خش خش تنباکو و کَل کلِ کلمات
    هر جا تنی شناور بود
    بر آسمانی یکدست خاکستری
    بالای جنگلی سیاه
    و لکنت بارانی بی شعر
    هر جا تنی
    در طعم نعناع و سیب
    در طعم سه شنبه و ساعت
    در طعم چاره و چمدان
    بار و بندیل
    قلاب و قندیل
    تَرک و متروک
     
    هر جا تنی شناور بود
    تنها
    دستی برایش تکان بده از دور
    هیچ چیز
    به گذشته مربوط نمی شود. 
    
    
    
     
 روزنامه شرق ، شماره 1672 به تاریخ 26/11/91، صفحه 12 (صفحه آخر) 

/ 95 نظر / 107 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فانوس ثریا

با سلام ودرود به شما خانم چمنکار چند پست از شما را خواندم بسیار زیبا ودلنشین بود موفق وسر بلند باشید. هیچ چیز به گذشته مربوط نمی شود مگر خاطرات کافه های فرانسوی دریاهایی در کافه های بندری شعر هایی در بعد از ظهرهای تهران و بند نافی در برازجان زیباست.......زیباترین ها برای شما شعر نوش هایم گوارای وجود [گل][گل]

مسافر کوچولو

سلام به دلم نشست نگاه های تازه ای که توی شعرتون بود.... گرگها خورشیدرا خورده اند ولاشه ی سرخی را که گوشه ی آسمان افتاده کم کم به پشت کو ه ها خواهند کشید (گروس عبدالملکیان)

میرزا

به کجا میروی؟… ای جان بخت برگشته ام چرا پریشان می روی با جان نازک دل خود غمگین ونالان می روی رهت ره بیراهه هاست رو به ره ناکامی هاست چرا رخ ت پریده و رو به بیابان می روی دلت راکه شکسته است آن سنگدل بی همه کس آن عشق سوزانت کجاست رو به پایان می روی دستان گرم گرمت کو آن شیوه راه رفتنت که چنین وارفته ای پر آه و سوزان می روی غرورت را که له کرده است راز دلت با من بگو بخار زجان پس میدهی چودیگ جوشان می روی عاشق گلیست در دست او رو به بهاران می رود چرا دل سرد و یخ شدی رو به زمستان می روی باور کنم دیروز تو یا که غم امروزیت لبان پر لبخند تو یا بینم که گریان می روی چه ها کنم به من بگی زچیست این غمگینیت یا در انتظار راز تو بینم که بی جان می روی برگوی به آن یعقوب من آن عاشق محبوب من حال خراب جان من گر که به کنعان می روی وارفته و بشکسته ای از حال خود بگسسته ای با من بگو حرفی بزن کجا بی سامان می روی میرزا داند که جان من بدتر بود ز جان تو باید روی زین حال خود دیدم که سوزان می روی

نیکو

زیبا بود ، و لذت بخش :)

محسن منصور

با حال بود پيششششششش ما بيايد اومديد بي خبر نرييييييييييييييييييد يه دوري زدم تو وبلاگتون يه دور مهمونه ترانه هام شديد [چشمک]